" گل سرخی برای امیلی "
A Rose For Emily
برگردان: نجف دريابندري

وقتي که ميس اميلي گريرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشييع جنازهاش رفتند. مردها از روي تاثر احترامآميزي که گويي از فروريختن يک بناي يادبود قديم در خود حس ميکردند، و زنها بيشتر از روي کنجکاوي براي تماشاي داخل خانة او که جز يک نوکر پير - که معجوني از آشپز و باغبان بود - دستکم از ده سال به اين طرف کسي آنجا را نديده بود.
اين خانه، خانة چهارگوش بزرگي بود که زماني سفيد بود، و با آلاچيقها و منارها و بالکونهايي که مثل طومار پيچيده بود به سبک سنگين قرن هفدهم تزيين شده بود، و در خياباني که يک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهاي پنبه دستدرازي کرده بودند حتي يادبودها و ميراث اشخاصي مهم و اسم و رسمدار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانة ميس اميلي بود که فرتوتي و وارفتگي عشوهگر و پا برجاي خود را ميان واگونهاي پنبه و تلمبههاي نفتي افراشته بود –وصله ناجوري بود قاتي وصلههاي ناجور ديگر.
و اکنون ميس اميلي رفته بود به مردگان مهم و باصلابتي بپيوندد که در گورستاني که مست بوي صندل است ميان گورهاي سرشناس و گمنام سربازان ايالت متحده و متفقين که در جنگ جفرسن به خاک افتادند، آرميدهاند.
ميس اميلي در زندگي براي شهر بهصورت يک عادت ديرينه، يک وظيفه، يک نقطة توجه، يا يکنوع اجبار موروثي درآمده بود؛ و اين از سال 1884، از روزي شروع ميشد که کلنل سارتوريس شهردار -همان کسي که قدغن کرده بود هيچ زن سياهي نبايد بدون روپوش به خيابان بيايد- ميس اميلي را از تاريخ فوت پدرش به بعد براي هميشه از پرداخت ماليات معاف کرده بود. نه اينکه ميس صدقه بپذيرد، بلکه کلنل سارتوريس داستان شاخ و برگداري از خودش درآورده بود، بهاين معني که پدر ميس اميلي پولي از شهر طلبکار بوده و شهر از لحاظ صرفهاش ترجيح ميداد که قرضش را به اين طريق بپردازد. البته چنين داستاني را فقط آدمي از نسل و طرز تفکر کلنل سارتوريس ميتوانست از خودش بسازد و فقط زنها ميتوانستند آن را باور کنند.
وقتي که آدمهاي نسل بعدي، با طرز تفکر تازة خود، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، اين قرار مختصر نارضايي ايجاد کرد. اول سال که شد، يک برگ ابلاغية ماليات توسط پست براي ميس اميلي فرستادند.
ماه فوريه آمد و از جواب خبري نشد. آنوقت يک نامة رسمي به او نوشتند و ازش خواهش کردند که سرفرصت سري به مقر «شريف» بزند. يک هفته بعد خود «شريف» يک نامه به او نوشت و تکليف کرد به ديدنش برود، يا اينکه اتومبيلش رابراي او بفرستد. در پاسخ يادداشتي دريافت کرد که روي يک برگ کاغذ کهنة قديمي به خط خوش ظريف و روان، با جوهر رنگ باختهاي نوشته شده بود؛ به اين مضمون که ايشان ديگر از منزل بيرون نميروند. برگ ابلاغية ماليات هم بدون شرح و توضيحي به يادداشت ضميمه شده بود.
انجمن شهر جلسة مخصوصي تشکيل داد. هيئتي مامور ملاقات با او شد. اعضاي هيئت رفتند و در زدند. دري که هشت يا نه سال يا بيشتر بود که کسي از ميان آن نگذشته بود -از همان زماني که ميس اميلي تعليم نقاشي چيني را ترک کرده بود. همان پيرمرد سياهي که نوکر ميس اميلي بود. اعضاي هيئت را به داخل سالن دنج و تاريکي راهنمايي کرد. از اين سالن يک پلکان بهميان تاريکيهاي بيشتري بالا ميرفت. بوي زهم گرد و خاک و پان ميآمد. بوي سرد و مرطوبي بود. پيرمرد سياه آنها را به سالن پذيرايي راهنمايي کرد.
سالن با مبلهاي سنگيني که روکش چرمي داشتند آراسته شده بود. وقتي که سياه پردة يکي از پنجرهها را کنار زد ديدند که چرم مبلها ترکترک شده است. و وقتي که نشستند، غبار رقيقي آهسته و تنبلوار از اطراف رانهايشان بلند شد و با ذرات بطية و تنبل خود، در تنها شعاع آفتاب که از پنجره ميتابيد دور خود پيچ و تاب خورد. تصوير مدادي ميس اميلي در يک قاب اکليلي تاسيده، روي سه پاية نقاشي گذاشته بود.
وقتي که ميس اميلي وارد شد آنها از جا پا شدند. ميس اميلي زن کوچک اندام چاقي بود که لباس سياه تنش بود. زنجير طلايي نازکي تا کمرش پايين ميآمد و زير کمربندش ناپديد ميشد. به يک عصاي آبنوس که سر طلايي تاسيدهاي داشت تکيه داده بود و شايد به همين جهت بود که آنچه در ديگري ممکن بود فقط فربهي برازندهاي باشد، در او چاقي و لختي مينمود. بدنش ورم کرده به نظر ميرسيد، مثل بدني که مدتها در اعماق تالاب راکدي مانده باشد. رنگش هم همانطور سفيد و بيخون بود.
چشمهايش ميان چينهاي گوشتالوي صورتش گم شده بود. وقتي که اعضاي هيئت، پيغام خودشان را بيان ميکردند، چشمهايش به اين طرف و آن طرف حرکت ميکرد. مثل دو تکه ذغال بود که تو يک چانه خمير فروکرده باشند. ميس اميلي به آنها تعارف نکرد بنشينند، همينطور تو درگاه ايستاد و آرام گوش داد، تا آن کسي که حرف ميزد به لکنت افتاد و زبانش بند آمد.
بعد صداي تيکتيک يک ساعت نامرئي که شايد بهدُم همان زنجير طلايي آويزان بود به گوشش رسيد.
صداي ميس اميلي خشک و سرد بود: «من در جفرسن از ماليات معافم. اين را کلنل سارتوريس به من گفته است. شايد شما بتوانيد با مراجعه به سوابق موجود خودتان را قانع کنيد.»
«ولي ميس اميلي ما به سوابق مراجعه کردهايم. ابلاغيهاي به امضاي شريف از ايشان دريافت نکردهايد؟»
ميس اميلي گفت: «چرا من کاغذي دريافت کردهام. شايد ايشان به خيال خودشان شريف باشند... ولي من در جفرسن از ماليات معافم.»
«اما دفاتر خلاف اين را نشان ميدهد. ما بايد توسط...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد. من در جفرسن از ماليات معافم.»
«ولي ميس اميلي...»
«از کلنل سارتوريس بپرسيد.» (کلنل سارتوريس تقريبا ده سال بود که مرده بود.)
«من در جفرسون از ماليات معافم. توب!»
پيرمرد سياهي ظاهر شد. «اين آقايان را به بيرون راهنمايي کن.»
ادامه داستان و همچنین متن به زبان انگلیسی در ادامه مطلب ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* علی حاتمی و سینمای موزیکال در پست بعدی
* داستان تلخون از صمد بهرنگی به همراه نقد آن در پست بعدی
ادامه مطلب...
" پیش گویی وودی "

وودی آلن
برگردان: م. آزاد
سرانجام به اريستونيديس، يك كنتِ قرن شانزدهمیمیرسيم كه پيشگوييهايش حتا شكاكترين آدمها را مات و مبهوت میكند. نمونههاي با ارزش آن از اين قرارند:
«دو ملت به جنگ بر میخيزند، اما فقط يكيشان پيروز میشود.»
(صاحب نظران بر اين گماناند كه اين گفته احتمالاً به جنگ روس و ژاپن بين سال 1905-1904 اشاره دارد – يك پيشگويي حيرتانگيز، با توجه به اين كه اين پيشگويي در سال 1540 صورت گرفته!)
«مردي میدهد كلاهش را در استانبول به اندازهي سرش قالب بزنند و كلاهش خراب میشود.» (در سال 1860، ابوحميد، سلحشور عثماني، كلاهش را میفرستد تميز كنند، اما پر از لك و پيس به او بَرمیگردانند.)
«من مرد بزرگي را میبينم كه روزي براي بشر پوششي میدوزد كه روي شلوار میپوشد تا موقع آشپزي محافظ او باشد. اين پوشش«پيش دامان» يا«پيش دامن» ناميده میشود. (البته مقصود اريستونيدوس همان پيشبند است.)
«در فرانسه پيشوايي ظهور خواهد كرد بسيار كوتاه قد كه مصيبتي بزرگ به بار خواهد آورد.» (اين گفته يا به ناپلئون اشاره دارد، يا به مارسل لومه؛ كوتولهي قرن شانزدهمیكه باعث و باني توطئهي ماليدن سسِِ بئارني به ولتر شد.)
«در دنياي نو، جايي به اسم كاليفرنيا خواهد بود و مردي به نام جوزف كاتِن آن جا به شهرت خواهد رسيد.» (هيچ توضيحي لازم نيست.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلاس درس
غلامحسین ساعدی
همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفتهای كه هر وقت از دست اندازی رد میشد، چهارستون انداماش وا میرفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را میچسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فكهایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود میچرخید. نفس میكشید و نفس پس میداد و آتش میریخت و مدام میزد تو سرِ ما. همه له له میزدیم. دهانها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه میكردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده سالهای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندانهای عاریهاش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل سالهای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جادهای كه رد میشد گرد و خاك فراوانی به راه میانداخت و هر كس سرفهای میكرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب میكرد. ...
ادامه داستان را در ادامه مطلب پیگیری بفرمایید
ادامه مطلب...
پرده اول
هرم گرمای کرسی مادربزرگ
و نوای طنین افکن داستان های پدر بزرگ
مرا که خسته در چهارچوب خیس و برف خورده ی در , ایستاده بودم
به خود خواند .
این قصه های کهن در رگ و خون ما جریان داشت
و این شب های طویل پاییز و زمستان خود , کهن قصه ای بود ....
.
.
.
.
.
هرم گرمای کرسی , نوای طنین افکن داستان ,
شب های طویل پاییز و زمستان و شب چره های بی پایان
هنوز در جریان است ..... و این مائیم که دور شدیم .
پرده دوم
مشغول چرخ زدن در روستای ادب و ادبیات بودم
به شعری از " آنا دو نوای "
به نام " امشب تا دیر وقت روشن خواهد بود ... " برخوردم
به دلم نشست و رسوخ به درونم کرد ...
دو نوای از شاعران و قطعه نویسان " ناتوریسم " فرانسه بود .
( با ناتورالیسم اشتباه نشود )
امشب تا دیر وقت روشن خواهد بود , روزها بلند میشود .
همهمه روز پر نشاط پراکنده میشود و میگذرد ,
و درختان , حیرت زده از اینکه شب را نمیبینند
در شامگاه روشن , بیدار می مانند و می اندیشند ...
( ادامه قطعه مزبور را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید )
پرده آخر
چند ماه پیش اثری را یافتم از نویسنده ارجمند روس , لئو تولستوی
کتاب مزبور چند داستان کوتاه و ارزشمند را از این نویسنده شامل میشد .
یکی از داستان ها که نام خود کتاب نیز بود به نام "پس از مجلس رقص"
را به زودی از این وبلاگ ارائه میدهم ....
ادامه مطلب...
عمق لحظاتی که بی یاد تو گذشت
و گذر تمام این سرگشتگی در عمق ثانیه ها
ثانیه های ساعت بزرگ شماته دار
همان ساعتی که در کنج فراموش شده خانه پدربزرگ
در کمال فراموشی ..... زنگ زد !
تیک تاک ساعت زنگ دار مرحمی بر این زخم کهن بود
و در تمام این سال های فراموشی , گذر روح افزای یاد تو بود
که مرا از فراموشی
در بطن این گرداب جان فزا , مانع میشد .
حضور دوباره ات , تیک تاک ساعت شماته دار پدربزرگ را
که در فراموشی , فراموش شد
در خون من به جوشش در آورد
.
.
.
حال .... انگار گذر این سال ها مفهومی دیگر در نظر من پیدا کرده است
همان منی که با حجم تیک تاک ساعت تکان میخورد ,
حال با همین تیک تاک آروم میگردد
و دلیل آن تو بودی که نبودنت
برایم مسئله ای حل ناشدنی بود ....
_______________________________________
* برای کسیکه حضورش , آرامش دیرین شب بی ستاره کویر را برایم داشت .
* پیشتر مباحث نقد و تحلیل ادبی را شروع کردم و به امید خدا آن را در پست های بعد
ادامه خواهم داد .
قطعه زمستان از
Clint Mansell
و پیش درآمدی در مایه ابوعطا از حقیر در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب...
داشتند همه جا را خراب میکردند
میکندند و میکندند و میکندند
میخواستند از دل زمین , آسمان خراش هایشان را
سر بیافراشانند ....
میخواستند به چه برسند ؟
به خدا !
.
.
.
.
اما خدا در همین نزدیکی بود , همین پایین !
ح.ذ.خ
--------------------------
آخرین مقاله ام را در پست پیش قرار دادم ..... یاد استاد اکبر اکسیر افتادم
با خود گفتم قطعه شعر وی را در اینجا قرار دهم .....
در ترمینال آزادی
به ادامه مطلب رجوع کنید
ادامه مطلب...

نوشتن این مقاله با شروع پاییز منطبق گردید ; پاییز پر شکوه و پر صلابت
سونات پاییزی نشانگر درگیری ها و درون مشغولی های آدم های اجتماع است انسانی که با ایجاد رابطه ممکن است این روان مشغولی ها را بیافریند .
در نتیجه این آشفتگی در زندگی طرفین معطوف به این درگیری ها و عدم انطباق ها میگردد .
پیش از آنکه نقض موسیقی در این فیلم به مناسبت موسیقی در سینمای برگمان تحلیل گردد , چند خطی در مورد درام پردازی آن صحبت میشود .
مقدمه ای بر کلیت داستان
فیلم در جایی شروع به آغاز شدن مینماید که ما با دختری آشنا میشویم ( ایوا ) که مشغول نوشتن نامه به شخصی است . . . .
ایوا برای مادرش که در حدود 7 سال است که از وی دور است نامه مینویسد . . .
پس از چند روز مادر به موطن خود باز میگردد و داستان شروع به آغاز شدن مینماید .
و درگیری ها و ناکامی های کهنه بین مادر ( شارلوت ) و دختر ( ایوا ) شروع به باز شدن میکند .
قصه در سینمای برگمان
سینمای برگمان موجودیت و کمالی از یک داستان پردازی است .
داستان در سینمای این کارگردان ممکن است نقش کوتاهی را اجرا کند ولی باید اذعان داشت سینمایی میتواند نام سینمای قصه گو ( در مقابل فرمالیست ها ) را به دوش بکشد , که بالقوه داستان پر مایه ای برای بیان داشته باشد و کنش قصه مخاطب را وادار به همذات پنداری نماید
( اتفاقی که در فیلم " سکوت " افتاد )
داستان در سینمای او روایت دل مشغولی های عامه است که ممکن است روزی بر ما اتفاق افتاده و یا اتفاق بیافتد .
آن چیزی سینمای او و بالطبع نگاه هنری برگمان را شکل میدهد پیروی از قواعد سمبولیک و نشانه پردازی سینمایی است با نگاهی رئال و طرح مایه ی روان شناسانه .
تمام شخصیت های برگمان از یک ناراحتی روحی و روانی که ناشی از اتفاقی در گذشته است رنج میبرند
و همین تالم و رنج است که موجب گره افکنی در سینمای برگمان میشود ( پرسونا – سکوت )
.
.
.
.
برگمان اصولا جزئ دسته کارگردان هایی است که استفاده ابزاری مناسبی از عوامل تشکیل دهنده سینمایش میکند و استفاده آگاهانه او تبلور حقیقی این امر است .
میتوانیم بگوییم سونات پاییزی هم موسیقی داشت و هم نداشت .
برگمان در این فیلم آهنگساز و عنصری به عنوان موسیقی فیلم نداشت .
اما استفاده آگاهانه ی او از چند قطعه در بیان ساختاری فیلم بسیار حائز اهمیت بود .
موسیقی به کارگرفته شده در این فیلم :
- دوره باروک ( قرن هفدهم تا اواسط قرن هجدهم )
- دروه رمانتیک ( قرن نوزدهم تا شروع قرن بیستم )
باخ و هندل از آهنگسازان پیشتاز عصر باروک که قطعات آنها در تیتراژ فیلم استفاده شد
( نام قطعات در پایان ذکر میشود )
شوپن آهنگساز عصر رومانتیک که برگمان استفاده صحیح و مناسب از قطعات آن برای بهتر جلوه دادن بن مایه فیلم کرده .
چرا شوپن ؟
پیش از پاسخ دادن به این پرسش باید ویژگی های احساسی قطعات شوپن آشنا شویم .
شوپن آهنگساز نیمه اول قرن نوزدهم میلادی و از هنرمندان و آهنگسازان خوش قریحه و صاحب ذوق فرانسه عهد رومانتیسم بود .
شوپن خجول و از جمعیت گریزان بود (1) و قطعاتی که او تمام برای پیانو نوشته است حاکی از حسی چنین است .
درون مایه های آهنگ های وی دارای خوی عارفانه و البته تحکمی همراه با غرور است .
دیدگاه شوپن به سبب قرار گرفتن در موج رومانتیسم خود میتوانست در روحیه آهنگسازی او تاثیرات به سزایی داشت .
ویژگی های قطعات او :
- استفاده بدیع از پدال در پیانو
- رنگ آمیزی اغراق آمیز هارمونی
- احساسات درون گرایانه در قطعات
حال که با فضای موسیقی شوپن آشنا شدیم بهتر میتوانیم به نتیجه گیری در مورد این فیلم برسیم ...
پس از گذشت تقریبا 3/1 از فیلم _ در سکانس پیانو نوازی ایوا به همراه مادرش ,ردوبدل شدن دیالوگ های بین این دو بیانگر فضای موسیقی و حس درام میباشد .
دیالوگ های بین شارلوت و ایوا :
شوپن احساسی نیست , پرلود از درد خبر میدهند نه از خیال ....
.
.
.
باید آرام و واضح اما خشن بنوازی
.
.
.
پیانو آزارش میدهد اما دردش را نشون نمیده .
موسیقی شوپن مغرور و طعنه زن است .
_____________________
در نتیجه میتوان به این امر رسید که استفاده آگاهانه کارگردان از موسیقی
( حتی کم بهره بردن از آن ) میتواند در بیان بهتر درام کمک کند ...
حال , میتوان فهمید چرا شوپن ؟!؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای آگاهی از نام قطعات و دانلود
مارش عزا اثر شوپن به ادامه مطلب رجوع کنید ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مقاله مربوطه در هنر و موسیقی :
http://www.artmusic.ir/News/Show.asp?Id=20643
ادامه مطلب...
رفتن همیشه تصور خاموشی را بر می انگیخت
رفتن را خاموشی میدانستم و سکوت
و سکوت را قسمی از از این کهکشان پهناور
رفتن و
خاموشی برگزیدن و
قسمتی از سکوت گردیدن
نیز
قسمتی از این هستی بی کران است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*قطعه ای در مایه ابوعطا به بهانه گرامیداشت
استادی که یادش خاطره انگیز است .
پرویز مشکاتیان ...
ادامه مطلب...

و تمام شب را براي دخترهايي که در تنهايي از خودشان خجالت ميکشند
گريه کردم , دخترهايي که بعد ها از خود متنفر ميشوند و مثل يک درخت تو
خالي پوسته اي بيش نيستند و عاقبت به روزي افتند که هيچ جاي بدنشان
حساس نيست , روح و جسمشان همان پوسته است و خودشان نميدانند
چرا زنده اند .....
( قسمت هايي از رمان سال بلوا _ عباس معروفي )
با معروفي عزيز توي خونه دوست شاعرم آشنا شدم
کتابي که بر کف اتاق آرام گرفته بود نظرم را به خودش جلب کرد
روي کتاب نوشته شده بود _ پيکر فرهاد _ پس از جويا شدن و آشنايي
کوتاه به سراغش رفتم و غرق در دنياي قلم وي شدم .
در کنار ادبيات روس _ قلم وزين معروفي را پي گرفتم
فضاهاي بديع و آدم هاي از جنس خودمان مرا به سر کيف مي آورد .
شب ها را تا نيمه با او طي ميکردم و به روايت او از تاريخ فرهنگ و زندگي مردم گوش فرا ميدادم .
به سبب مطالعه اثر فاخر ادبي _ سال بلوا _ و اينکه فضاي ادبي آنرا قابل
درک يافتم حال , شايد آشنايي من با آن فضا ياد و خاطرات آن سالها از نقل پدربزرگ از خاک رفته ام مرا به وجد مي آورد , خود را ملزم دانستم چند خطي تحليل بر اين اثر بنويسم .
گوشه اي از روايت سال بلوا به شوريدگي و پوسيده شدن زن در نظام مرد سالاري اشاره دارد .و از ياد رفتن زن را در پشت پرده هاي پستو به اشارت نقل ميکند .
و آگاهانه نقش اين اتفاق را در چگونگي تغيير ساختاري اجتماع بيان ميکند.
قصه سال بلوا قهقرا رفتن و تاراج گذاشتن آزادي ايران و مردم ايران را بيان ميکند و داستان آدم هايي را روايت ميکند که چون معصوم که سر آخرشان به نابودي و مرگ ميکشد و يا نوشا که عشق وي اسطوره اي از فرهنگ و ادبيات عامه را رقم زد . و يا حسينا که بي خبري و ناپديد شدنش
مثل غباري بود که کم کم ناپديد ميشد و سر آخر به افسانه اي بي بديل تبديل گشت .
نثر داستان به نگاه اول ذهن را به سوي ادبيات آمريکاي لاتين متبادر ميکند
نگارش و شيوه بيان به سياق رئاليسم جادويي گابريل گارسيا مارکز است و بيان قدرتمند معروفي موجب هم ذات پنداري مخاطب با شخصيت هاي قصه ميگردد .
داستان به تصوير کشيدن فقر و ترس است اما تايج حاصله آن در اجتماع بيشتر مد نظر معروفي است
*افرادي چون رقيه دلال که دخترش را به دست هر مردي ميسپارد و موجبات روسپي گري آنرا فراهم ميکند .
*حسين خان که از شدت فشار حکومت بر مردم به هواخواهي مردم بر ميخيزد و به کوه هاي کافر قلعه پناه برده و ميجنگد .
*کشور دوست نوشا که همچون نوشا بايد در خانه بماند همانجا شوهر کند و همانجا به ناچار بميرد .
*معصوم همسر نوشا بدليل نگاه بدبينانه عامه و عدم کفايت مديريتي به جنون تدريجي دچار ميشود .
*سروان خسروي که سايه ترس را که از مرگ هم بدتر است بر مردم مي افکند .
*کي پور مي فروش که هر بعد ظهر مردم خسته را به آغوش خود ميخواند.
*شهردار شهر که در جاي جاي قصه وقتي حرفي ميزند زماني که آلمان ها و روس ها حضور موثر در اجتماع داشتند به اين مسئله اشاره ميکند که براي زيباتر شدن شهر در کنار هر چيزي گل و درخت بکاريم
حتي وقتي سروان خسروي دار را علم ميکند به اشارت ذکرميکند درختي براي زيباتر شدن کنار آن کاشته شود ! ( اين خانه سخت بي بنياد است خواجه در بند نقش ايوان است ) حتي وي هم نتيجه و محصول زمان خويش ميباشد .
* و پرسوناژ تفکر برانگیز " رحمت ایزدی " که هر روز جنازه ها رو به شهر می آورد ...
فقري که در اجتماع وجود دارد مردم را به خيانت , شک و قتل سوق ميدهد
___________
. اگر به مردم تکيه ميکرد و اين همه ظلم نميکرد که اين جور نميشد .
[ نقل ميرزا حسن از وقايعي که سال ها پيش يعني سال بلوا رخ داد ]
--------------------------------------------------------
آخرین رمان آقای معروفی که در ایران اجازه چاپ و نشر داده نشد
به نام "فریدون سه پسر داشت" را از ادامه مطلب دانلود کنید

